
دختر که باشی ترس های کوچکی داری؛
از غروب های خلوت,کوچه های بلند و بدون عابر,از صدای موتور سیکلت ها
ودوچرخه هایی که بی هدفدر کوچه ها پرسه میزنند می ترسی
از صدای بو ق ماشین هایی که ظهر تابستان جلوی پایت ترمز میکنند
و تو فقط کسانی را می بینی که در چشم هایشان نوعی حس دوستی است...
دختر که باشی عاقبت یک جایی...یک وقتی
به قول شازده کوچولو دلت اهلیه یک نفر میشود و دلت برای نوازش هایش تنگ میشود
حتی برای نوازش کردنش
و تو میمانی و دلتنگی ها,تو می مانی وقلب که لحظه ی دیدار تند تر می تپد
سراسیمه میشوی,بی دست و پا میشوی,نگران میشوی,دل بسته میشوی,
دلتنگ میشوی و عاقبت میفهمی نمیشود...
نمیشود دختر بود وعاشق نبود...
دست خودت نیست دختر که باشی گاهی دلت میخواهد پناه ببری
ضعیف باشی
بی بهانه اشک بریزی...
دست خودت نیست
گهگاهی حریصانه بو میکنی دست هایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
دست خودت نیست دختر که باشی گاهی رهایش میکنی و آب میریزی پشت سرش
و قناعت میکنی به رویا ی حضورش...
دختر که باشی هزار بارهم که بگوید دوستت دارد
بازهم خواهی پرسید:دوستم داری؟
و ته دلت همیشه خواهد لرزید...
دختر که باشی هرچقدر هم زیبا باشی بازهم نگران زیباترهایی
که شاید عاشقش شوند...
دختر که باشی هر بار که صدایت میکند:خوشگلم
خدارا شکر میکنی که حداقل در چشم او زیبایی
دست خودت نیست,زن که باشی تمام دیوانگی های دنیا را بلدی!...